Minho
#فیک
#استری_کیدز
^a few part's^
..(*..I saw you..*)..p2
{{فلش بک}}
-دیگه نمیتونیم ادامه بدیم ا/ت!
حرفاش مثل دیواری روی روحت ویران شد.آب دهنت رو قورت دادی و تلاش کردی تا سنگینی کلماتش رو از روی قلبت کنار بزنی.
+مـ...مینهو...تو چی داری میگی؟
-من باید برم...باید برای ادامه تحصیل از کره برم...ممکنه تا 4 یا حتی 5 سال برنگردم...نمیتونم تورو اینجا منتظر بزارم!
سرت رو به نشانه منفی تکون دادی،چند قدم به جلو برداشتی و جلوی جسمش که روی نیمکت ولو شده بود؛زانو زده روی زمین نشستی.دستت رو روی پوست برهنه ی بازوش کشیدی و با لحنی آروم لب زدی.
+منتظر میمونم...قول میدم..تا هروقت که لازم باشه!من هنوز 18 سالمه...توام که فقط یک سال ازمن بزرگتری...پس تا اون موقع بزرگ میشیم...خواهش میکنم فقط نگو کـ....
با فریادی که زد،ناخودآگاه چند قدم به عقب پرت شدی.نفست رو با ترس قورت دادی و گوش به حرفاش سپردی.
-من نمیتونم...دیگه نمیخوام ادامه بدم میفهمی؟...نمیتونم بیشتر از این با ادامه دادن این رابطه بهت صدمه بزنم...ارتباط ما از اوایل اشتباه بوده...موقعیت های مهم خانواده های ما روی روابط ما آثار منفی دارن...پس با اصرار بیخود کار رو برای هردومون سخت تر نکن!
+منـ...
-چند روز دیگه پرواز دارم...تا اون موقع دیگه نمیخوام همو ببینیم اینطوری برای هردومون بهتره...شب فردای پرواز...برای آخرین بار میام و میبینمت!
جملاتش رو به پایان رسوند و از روی نیمکت بلند شد و مسیر بازگشت رو در پیش گرفت.تو هنوز همونجا نشسته بودی و با چشمانی نم زده قدمهاش رو دنبال کردی.
***
باران با شدت می بارید،قطراتش در برخورد با شیشه های پنجره صدای قابل توجهی تولید میکردن.جلوی پنجره ایستاده بودی و در انتظار پسری بودی که روزهاپیش طناب ارتباطتون رو پاره کرد.ناگهان ماشینی مشکی رنگ که در سیاهی شب برق میزد جلوی در ورودی عمارت پدرت پارک کرد.لبخندی دردمند روی لبهات نقش بست.به سمت در اتاقت قدم کج کردی که در قبل از نزدیک شدنت،توسط فردی باز شد.
×جایی میخواستی بری؟
+اوه...نه مامان...مینهـ...
×حق نداری ببینیش!...همینجا توی اتاقت میمونی
+مامان...منظورت چیه؟...من باید ببینمش...ممکنه این آخرین بار باشه!
اما مادرت بی توجه به زجه زدنات،از اتاق خارج شد و در رو بست و قفل کرد.به طرف در قدم برداشتی و محکم به سطحش ضربه زدی و با گریه فریاد زدی.
+مامان...خواهش میکنم هق هق...اینکار رو با من نکن...مامانننننننن...هق هق...چرا اینکار رو میکنی هق هق...مامان من بدون مینهو میمیرم هق هق...مامانننننننننن
بافهمیدن بی اهمیت بودن التماسات،مجددا به طرف پنجره برگشتی و حرکات پسر رو زیر نظر گرفتی.
+مینهو...هق هق...دلم برات تنگ شده هق...میخوام ببینمت هق هق...بغلت کنم!...چرا...هق هق...چرا دنیا داره اینکارو با ما میکنه؟هق هق...دیگه نمیکشم مینهو...هق هق...من نمیکشم
{{پایان فلش بک}}
با حرفهای پرستاران و جمعیت نه چندان زیاد اطرافت کمی آرام گرفتی،دختری که خودش رو دوست نزدیک تو معرفی کرده بود؛دستی روی بازوت کشید و بالحنی دوستانه لبهاشو ازهم فاصله داد.
--ا/ت...الان بهتری؟
+بـ...بله بهترم
پرستار با صدایی کمی آروم روبه دوستت(سوهی)گفت.
پرستار:حالش بهتره...میتونید کمی باهاش تنها باشین!
جملاتش رو به اتمام رسوند و از اتاق خارج شد.حالا تو و اون دختر تنها بودین،سوهی پوفی از کلافگی کشید و روی صندلی،کنارت نشست.
--خب ا/ت...بلاخره بعد از دوسال میتونیم بازم دوستانه خلوت کنیم...خودمـ...
+مینهو کیه؟
بی هوا پرسیدی،قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه.انگار تمامی فکرت یافتن هویت مینهویی بود که همچنان توی ذهنت حضور داشت اما بصورت ناشناس.
#استری_کیدز
^a few part's^
..(*..I saw you..*)..p2
{{فلش بک}}
-دیگه نمیتونیم ادامه بدیم ا/ت!
حرفاش مثل دیواری روی روحت ویران شد.آب دهنت رو قورت دادی و تلاش کردی تا سنگینی کلماتش رو از روی قلبت کنار بزنی.
+مـ...مینهو...تو چی داری میگی؟
-من باید برم...باید برای ادامه تحصیل از کره برم...ممکنه تا 4 یا حتی 5 سال برنگردم...نمیتونم تورو اینجا منتظر بزارم!
سرت رو به نشانه منفی تکون دادی،چند قدم به جلو برداشتی و جلوی جسمش که روی نیمکت ولو شده بود؛زانو زده روی زمین نشستی.دستت رو روی پوست برهنه ی بازوش کشیدی و با لحنی آروم لب زدی.
+منتظر میمونم...قول میدم..تا هروقت که لازم باشه!من هنوز 18 سالمه...توام که فقط یک سال ازمن بزرگتری...پس تا اون موقع بزرگ میشیم...خواهش میکنم فقط نگو کـ....
با فریادی که زد،ناخودآگاه چند قدم به عقب پرت شدی.نفست رو با ترس قورت دادی و گوش به حرفاش سپردی.
-من نمیتونم...دیگه نمیخوام ادامه بدم میفهمی؟...نمیتونم بیشتر از این با ادامه دادن این رابطه بهت صدمه بزنم...ارتباط ما از اوایل اشتباه بوده...موقعیت های مهم خانواده های ما روی روابط ما آثار منفی دارن...پس با اصرار بیخود کار رو برای هردومون سخت تر نکن!
+منـ...
-چند روز دیگه پرواز دارم...تا اون موقع دیگه نمیخوام همو ببینیم اینطوری برای هردومون بهتره...شب فردای پرواز...برای آخرین بار میام و میبینمت!
جملاتش رو به پایان رسوند و از روی نیمکت بلند شد و مسیر بازگشت رو در پیش گرفت.تو هنوز همونجا نشسته بودی و با چشمانی نم زده قدمهاش رو دنبال کردی.
***
باران با شدت می بارید،قطراتش در برخورد با شیشه های پنجره صدای قابل توجهی تولید میکردن.جلوی پنجره ایستاده بودی و در انتظار پسری بودی که روزهاپیش طناب ارتباطتون رو پاره کرد.ناگهان ماشینی مشکی رنگ که در سیاهی شب برق میزد جلوی در ورودی عمارت پدرت پارک کرد.لبخندی دردمند روی لبهات نقش بست.به سمت در اتاقت قدم کج کردی که در قبل از نزدیک شدنت،توسط فردی باز شد.
×جایی میخواستی بری؟
+اوه...نه مامان...مینهـ...
×حق نداری ببینیش!...همینجا توی اتاقت میمونی
+مامان...منظورت چیه؟...من باید ببینمش...ممکنه این آخرین بار باشه!
اما مادرت بی توجه به زجه زدنات،از اتاق خارج شد و در رو بست و قفل کرد.به طرف در قدم برداشتی و محکم به سطحش ضربه زدی و با گریه فریاد زدی.
+مامان...خواهش میکنم هق هق...اینکار رو با من نکن...مامانننننننن...هق هق...چرا اینکار رو میکنی هق هق...مامان من بدون مینهو میمیرم هق هق...مامانننننننننن
بافهمیدن بی اهمیت بودن التماسات،مجددا به طرف پنجره برگشتی و حرکات پسر رو زیر نظر گرفتی.
+مینهو...هق هق...دلم برات تنگ شده هق...میخوام ببینمت هق هق...بغلت کنم!...چرا...هق هق...چرا دنیا داره اینکارو با ما میکنه؟هق هق...دیگه نمیکشم مینهو...هق هق...من نمیکشم
{{پایان فلش بک}}
با حرفهای پرستاران و جمعیت نه چندان زیاد اطرافت کمی آرام گرفتی،دختری که خودش رو دوست نزدیک تو معرفی کرده بود؛دستی روی بازوت کشید و بالحنی دوستانه لبهاشو ازهم فاصله داد.
--ا/ت...الان بهتری؟
+بـ...بله بهترم
پرستار با صدایی کمی آروم روبه دوستت(سوهی)گفت.
پرستار:حالش بهتره...میتونید کمی باهاش تنها باشین!
جملاتش رو به اتمام رسوند و از اتاق خارج شد.حالا تو و اون دختر تنها بودین،سوهی پوفی از کلافگی کشید و روی صندلی،کنارت نشست.
--خب ا/ت...بلاخره بعد از دوسال میتونیم بازم دوستانه خلوت کنیم...خودمـ...
+مینهو کیه؟
بی هوا پرسیدی،قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه.انگار تمامی فکرت یافتن هویت مینهویی بود که همچنان توی ذهنت حضور داشت اما بصورت ناشناس.
- ۱۱.۱k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط